ونترسیم ازمرگ

 

 

ونترسیم ازمرگ

شاید فرصتی دست دهدوبتوانم سخنی برانم درباره مرگ، این راز سربه مهروسوسه انگیز که برخی ازان گریزان وترسانند وبرخی مشتاق به آن.

تجربه ای که یک باربیشترنیست وچون آن رادریافتی مهرسکوت برلبانت می نهندتازاان باکسی سخنی نگوئی.

سری که افشانخواهدشد وهمچنان درپرده خواهدماند وهرکه پشت پرده رادیدبرنگردد وازان سخنی نخواهدگفت.

دراین هنگام که اقیانوس روحم درجذزاندوه است همه آنچه راازمفهوم مرگ دروجودم هست دربخشی ازشعرصدای پای آب زنده نام سهراب سپهری می بینم که آن راخدمتتان پیشکش میکنم.

 

و نترسیم از مرگ

مرگ پایان کبوتر نیست

مرگ وارونه یک زنجره نیست

مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید

مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرگ در حنجره سرخ _ گلو می خواند

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است

مرگ گاهی ریحان می چیند

مرگ گاهی ودکا می نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

و همه می دانیم :

ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای صدا , می شنویم.

/ 0 نظر / 8 بازدید