یادی ازروزگار کودکی

روزگارکودکی یادش بخیرباهمه شیرینی وتلخیهایش.

وقتی می گویم روزگارکودکی فکرنکنیدشصت هفتادسال پیش رامیگویم.نه بابا حدودسی سال پیش رامیگویم.

آنزمان که درکرکهرک سالهای آخر دهه پنجاه درفقرهمه گیروکمبود همه چیز ازآب آشامیدنی وبهداشت وبرق ارتباطات و...اما درواحه ای سبز ازآرامش وصمیمیت وصفاوقناعت وقصیل بهاروشکوفه لیمو وماشین سفید"ناوخاص"خنکی دلپذیریخ توی فیبردرسالهای پیش ازجنگ و...باهمه بچه های همسن وسال روزگاری خوش داشتیم.

ومانند حالا نبودکه بچه ای منفردومنتزع پشت کامپیوتردرخودفرورفته ودامنه تحرکش درحین بازی درچشمهاوانگشتانش خلاصه شود بااندکی هیجان کاذب.

بازی های رایج آنزمان اصولابیشترشان هوازی وهمراه بافعالیت شدیدبدنی بود.

من بدلیل ضعف شدید بینائی ازبیشتربازی های شبانه جزدرشبهای مهتابی شب چهارده واون دوروبر متاسفانه محروم بودم اما باهمه اون محرومیت میدانستم دراون شبهای تابستانی کرکهرک گرمسیری  جست وخیزودویدن وبازی کردن برای نوباوگان همسال من چه لذتی داشت.

هه رازی مه رازی  / مناله یل بان ئرا بازی   /هه ر که نای ئرا بازی /...

یادش بخیرچه نوستالژی خاصی مرا میگیرد وقتی می بینم حالا همسالان من درروزمرگی وتمشیت امورزندگی هریک بگونه ای غرق شده اند.شاگردان بشیرزاده معلم روشن فکرچپ شاگردمکتب صمدبهرنگی وعلی اشرف درویشیان و...که ازجام معرفت آن بزرگان ماراهم دوسه ساغری نوشاند.اگرچه شایدمست نشدیم آنگونه که باید می شدیم وبرخی ازمامتشرع هم شدیم.

آری داشتم ازبازی های دوران کودکی مان می گفتم.

یکی از بازی های رایج این بود که عده ای ازبچه ها دور یکی را می گرفتند وبرایش دست می زدند وسروصدا راه می انداحتند ، واون بچه چوب یا نی یا تسمه ای بدست می گرفت دورسر می چرخاندوباچشمهای بسته دیوانه وار به بقیه هجوم برده ودرهمان حال این جملات رابافریاد ادا می کرد: شه لم کورم گامیشم   /  هه ر که دونم هه کوشم

درفضای غیرجدی و فان اون سنین این یک بازی کمی خشن محسوب می شد زیرا اتفاق می افتاد که در اثر بی احتیاطی طرفین بازی کسی در اون معرکه کمیک زخمی شده وکمدی واقعا تبدیل به تراژدی شود.

من اون فضا را به فضای توحش کنونی پیوند میزنم که در آن نه یک نفربلکه بسیاری ونه با تکه ای از نی نازک یا چوب که با باتون فنری والکتریکی وچماق و...وخشمگین ترازهرورزای سیاهی به جمعیتی که فلسفه وجودیش پرهیزازخشونت است حمله می برد وهمه حقارتش را با بزرگی چماقش وهمه شهوتش راباتوحش وخشونتی بی منطق جبران می کند.

شه لم کورم گامیشم  / هه ر که دونم هه کوشم

واین شعرواره وشعار بازی اکنون منطق معامله بین شعور وشعر شده ازیک سو باشهوت کور و زور ازدیگرسو

واین قصه پایانی نداردجز خستگی وازپاافتادن وازیاد رفتن گلوله وبرآمدن وبار دادن جلوه گری گل

بدرود.

/ 2 نظر / 25 بازدید
aty90

روزگار کودکی برنگردد دریغا!!!!!!!!!!

علي الفتي

سلام رفیق /اگر خردک خاطره ای هست متعلق به دوران کودکی ست آنهم در روستا من هنوز به هوای آن سالها می نویسم درمورد کتاب هم بسیار خوشحال می شوم کاری انجام دهم این نهایت افتخار ودوستی است در ضمن هر دوست که دستی برآتش هم داشته باشد برای من حکایت اویس قرن (ع)است و محمد بن عبدالله (ص) تو خود حدیث مفصل . .. .. . ..