خدمت دوستان عزیز بازدید کننده ازوبلاگ عرض سلام دارم.

این روزها شاید خیلی وبلاگ نویسان مانند اینجانب دچار رخوتی ناخواسته شده اندکه دارای ریشه های مشخص درنهاد ناخودآگه است.

درسرزمینی که از لحظه تولد به نوعی تورابرای خودسانسوری آماده می کنند.

درجامعه ای که برای شخصیت تو تعدادبیشماری ماسک وصورتک ساخته اند وتوموظفی درهرجاوهرهنگام رنگ عوض کنی.

درمحیطی که جزء وظایف توست که بترسی . ازخدایی ناشناخته وندیده وآدمهایی که باچشم میتوانی ببینی.

درفرهنگی که شاه ضرب المثلش  این است که : آسته بیا آسته برو گربه شاخت نزنه و گرخواهی نشوی رسواهمرنگ جماعت شو.

درفرهنگی  که زینت مومنان به آن خوف وطوع وبزدلی است.

ازشمامی پرسم آیا  جزنومیدی ورخوت چه انتظاری ازانسان آن میتوان داشت؟

/ 3 نظر / 5 بازدید
جليل آهنگرنژاد

سلام شاعر حال و احوال ؟ سراغی نمی گيری مطلبی نميدی ... ما مشتاقيم

س.س

نا اميدی خود مرگ است ؛ پس بايد زيست و زندگی کرد و اميد داشت اين نا اميديست که ترس است و بزدلی پس انکه نا اميد است... (به بعضی از کلمات و صفتهايی که به سليقه خودتون به اونا ميچسبونيد بيشتر دقت کنيد؛ فرهنگ بزدلی يعنی چی اخه ؟ شما داريد در مورد چيزی مينويسيد که همه چيزه يه ملت! همه ی معنای يه ملت؛ فرهنگ که منتصب به ۱۰ يا ۱۵ سال که نيست که شما به اون لغب بزدلی بدين لطفا بيشتر دقت کنيد)

وزه وز

سلام محمد جان دوست عزيز تو را چه شده است نبينم اينگونه ... ما همه درگير اين احوالاتيم منتظر پيامت می مانم ...