آرش کمانگیر

شعرآرش کمانگیر ازشاعرمعاصر آقای سیاوش کسرایی رابدون توضیح بیشتربه مسافران کرکهرک تقدیم می نمایم.با آرزوی سلامتی همه آرش های ایران زمین

 

                              

  

 

آرش کمانگیر

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

 

آنک آنک کلبه ای روشن

درکنارشعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

 

گفته بو دم زندگی زیباست

گفته وناگفته ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهای گل

دشت های بی دروپیکر

آمدن ،رفتن ،دویدن؛

عشق ورزیدن ؛

درغم انسان نشستن ؛

پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن؛

کارکردن ،کارکردن،

آرمیدن،

 

آری ،آری ،زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گربیفروزیش ،رقص شعله اش  درهرکران پیداست.

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

 

زندگانی شعله میخواهد. صدادردادعمونوروز،

-شعله هاراهیمه بایدروشنی افروز.

کودکانم ،داستان مازآرش بود.

اوبجان خدمتگزارباغ آتش بود.

 

روزگاری بود.

روزگارتلخ وتاری بود؛

بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان برجان ما چیره.

زندگی سردوسیه چون سنگ ؛

روزبدنامی،

روزگارننگ .

سنگرآزادگان خاموش؛

خیمه گاه دشمنان پرجوش.

 

باغهای آرزو بی برگ؛

آسمان اشکهاپربار.

گرمروآزادگان دربند؛

روسپی نامردمان درکار

انجمن هاکرددشمن ،

رایزن هاگرد هم آورد دشمن،

تابه تدبیری که درناپاک دل دارند ،

هم به دست ما شکست ما براندیشند.

نازاندیشانشان بی شرم ،-

که مبادشان دگر روزبهی درچشم ،-

یافتندآخرفسونی را که می جستند

 

چشمها با وحشتی درچشمخانه هرطرف راجستجومی کرد،

وین خبرراهردهانی زیر گوشی بازگومی کرد:

آخرین فرمان،

آخرین تحقیر

مرزراپروازتیری می دهدسامان

گر به نزدیکی فرودآید،

خانه هامان تنگ،

آرزومان کور

ور بپرد دور،

تاکجا؟ تاچند؟

آه کوبازوی پولادین وکوسرپنجه ایمان؟

هردهانی این خبررابازگومی کرد؛

چشمها،بی گفتگویی ،هرطرف راجستجو می کرد.

 

لشکرایرانیان دراضطرابی سخت دردآور،

دو،دووسه ،سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛

کودکان بربام،

دختران بنشسته برروزن،

مادران غمگین کناردر.

 

کم کمک دراوج آمدپچ پچ خفته .

خلق ،چون بحری برآشفته ،

به جوش آمد،

خروشان شد،

به موج افتاد؛

برش بگرفت ومردی چون صدف

ازسینه بیرون داد.

 

منم آرش-

چنین آغازکردآن مرد بادشمن،-

منم آرش ، سپاهی مردی آزاده،

به تیرترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

 

مجوییدم نسب ،

فرزندرنج وکار؛

گریزان چون شهاب ازشب،

چو صبح آماده دیدار.

مبارک باد آن جامه که اندررزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده که اندرفتح نوشندش.

شماراباده وجامه

گوارا ومبارک باد

 

دلم رادرمیان دست می گیرم.

ومی افشارمش درچنگ؛

دل ، این جام پرازکین پرازخون را؛

دل این بیتاب خشم آهنگ

 

که تا نوشم به نام فتحتان دربزم؛

که تا کوبم به جام قلبتان دررزم؛

که جام کینه ازسنگ است.

به بزم ما ورزم ما، سبو وسنگ راجنگ است.

 

دراین پیکار،

دراین کار،

دل خلقی است درمشتم .

امیدمردمی خاموش همپشتم .

 

کمان کهکشان دردست ،

کمانداری کمانگیرم.

شهاب تیزروتیرم.

ستیغ سربلندکوه ماؤایم.

به چشم آفتاب تازه رس جایم.

مراتیراست آتش پر.

مراباداست فرمانبر.

ولیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست .

رهایی با تن پولاد ونیروی جوانی نیست .

دراین میدان ،

براین پیکان هستی سوزسامان ساز،

پری ازجان بباید تا فروننشیندازپرواز.

 

پس آنگه سربسوی آسمان برکرد،

به آهنگی دگرگفتاردیگرکرد:

درودای واپسین صبح ، ای سحربدرود.

که با آرش ترا این اخرین دیدار خواهدبود.

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند

که آرش جان خودرادرتیرخواهدکرد؛

پس آنگه بیدرنگی خواهدش افکند.

 

زمین می داند این را، آسمانها نیز،

که تن بی عیب و جان پاک است .

نه نیرنگی به کارمن، نه افسونی؛

نه ترسی درسرم ، نه در دلم باک است.

 

درنگ آورد ویکدم شد به لب خاموش.

نفس درسینه هابی تاب می زدجوش.

 

زپیشم مرگ،

نقابی سهمگین برچهره ،می آید

به هرگام هراس افکن ،

مرابادیده خونبار می آید.

به بال کرکسان گرد سرم پروازمی گیرد ،

به راهم می نشیند ، راه می بندد؛

برویم سرد می خندد؛

به کوه ودره می ریزد ،طنین زهرخندش را،

وبازش بازمی گیرد.

 

دلم ازمرگ بیزاراست ؛

که مرگ اهرمن خو آدمیخواراست .

ولی آندم که زاندوهان زندگی تاراست ؛

ولی اندم که نیکی وبدی راگاه پیکاراست ،

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

همان بایسته آزادگی این است .

 

هزاران چشم گویا ولب خاموش ،

مرا پیک امید خویش می داند.

هزاران دست لرزان ودل پر جوش

/ 1 نظر / 20 بازدید
سحر

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام روز بخیر خوبید ..خیلی پرمحتوا و زیبا بود....با آپ جدیدی حضور سبزت را به انتظار نشسته ام...روزت دل انگیز مهربان[گل]